سايه هاي زندگي

 
 
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٩ 

ماجرای ما / ماجرای مار

يه روز يه مار قهوه ای ميره دکتر.
ـ مشکلت چيه؟
ـ چند وقته که افسرده شدم.
ـ برای چی؟
ـ از غم عشق.
ـ بگو ببينم چی شده.
و ماره جريان را اين طوری تعريف می کنه:
روز اول که ديدمش با يک نگاه عاشقش شدم. گفتم اين همونيه که ميتونه منو خوشبخت کنه.يادم نميره چقدر از اون بالا پوست سبز و براقش را نگاه کردم.
تقريبا هر روز می رفتم سر قرار. اون زير درخت کنار چمن ها می نشست و من تو سوراخ ديوار روبرو.
از اينکه اون پايين بدون ترس می خوابيد احساس افتخار می کردم و ياد حرفای مادرم می افتادم که می گفت: عاشق يکی بشو که بتونی بهش تکيه کنی. يکی که ضعيف نباشه.
تو رويا هام باهاش حرف می زدم به اون رنگ سبز خوشکلش وبعد فکر می کردم اگه يه مار قهوه ای با يه مار سبز رنگ ازدواج کنند بچه شون چه رنگی ميشه. و يا اگه بچه مون دختر بود اسمش را بذاريم ماه پولک و اگه پسر بود بذاريم مارپولک و با اين رويا ها به خواب می رفتم.
بالاخره يه روز تصميم گرفتم برم و همه چی رو بهش بگم و اون را در اين شاديها شريک کنم.
اون روز پوست انداختم وبا يه پوست نرم و تازه که فلس هاش می درخشيدن. از سوراخ بيرون اومدم . رفتم از باغچه ی شهرداری يه دسته گل خوشکل چيدم و با چن تا پر گنجشک هم تزيينش کردم. و راه افتادم.نزديکش که رسيدم در جا خشکم زد باورم نمی شد
اون يه تيکه شيلنگ بود.

 

 


کلمات کلیدی: