سفر به مالزی - سايه هاي زندگي

 
سفر به مالزی
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ 

سفری که خیلی وقته به فکرش بودم و لی به دلایل گرفتاری کاری زندگی و مسائل دیگه به دست فراموشی سپرده بودم ناگهان در سه ساعت شدنی شد و عازم شدم ساعت ١٢ تصمیم گرفتم و بالا پایین میکردم و ساعت چهار عرض ده مین بلیط اوکی شد بدون هیچ رفت و آمدی..اسکن گذرنامه رو ایمیل کردم و پشت سرش بلیط الکترونیکی ام را برایم ایمیل کردند و پریینتش را گرفتم ( به همین راحتی و شیرینی )و همان شب سحر عازم سفر شدم به خاطر همسفری با پسر برادرم حاضر شدم پرواز قطریه رو انتخاب کنم گرون بود از نظرم و با خودم پیشمان بودم به خاطر این هزینه که بعد که رسیدم گفتم نوش جانشان ! حالا میرسیم به دلایل این تغییر عقیده

پرواز ساعت ۴ و چهل و پنج صبح بود که ساعت دو راهی فرودگاه شدیم و در گیت کارت پرواز تازه کاظم جان که شدیدا ریلکس هم هست یادش اومد که ای وا بلیطش رو مبل جا گذاشته !! یه هو رنگ از رخسار هردومون پرید اما دوباره راحت الحلقومی این پیشرفت تکنولوژی به کمکان امد و فهمیدیم بله به خاطر بلیط الکترونیکی هیچ مشکلی نیست فقط گذرنامه کافیه و با کامپیوتر بلیطو چک میکنند !!!

و خلاصه این قسمت به سلامتی رد کردیم

موقع بررسی گذرنامه باز دوباره دیدیم بله گذرنامه کاظم جان به دلیلی که قبلا اب خورده دچار مشکل هست و تا به حال چندین بار اخطار تعویض گرفته اما اینگار نه اینگار  ...خلاصه به خاطر اعتماد به نفس بالا پسر برادرم  تو صف منتظر شدیم نوبت که به ما شد دیدم کاظم میگه عمه صلوات بفرست نبینن!! تازه فهمیدم نه بابا یکم تو اون وجود مبارکش غوغا هم میشه مسئول مورد نظر وقتی گذر دید گفت برو ته صف صبرکن اخر همه چک کنم من تنها رفتم اونطرف ومنتظر اما خوب به خیر گذشت و یه مهر تعویض دیگه هم گرفت و به سلامتی رد شد

پرواز شیک و مرتبی بود تصویر زیر گویای همه چی هست

داشتن این نمایشگرها که به صورت لمسی بود و شامل فیلمهای سینمایی زیادی که تقسیم بندی موضوعی داشت(کمدی درام سیاسی عاشقانه...) وهمینطور بخش گیم و

موسیقی خرید اینترنتی با ویزا کارت ... فیلم شما یک ایمیل دارید انتخاب کردم فیلم درباره دونفر بود که به واسطه ایمیل ارتباط برقرار کرده بودند در حالیکه در زندگی واقعی روبه روی هم قرار گرفته بودند اما در دنیای مجازی ارتباط تنگاتنگی داشتند ...کلا بازی تام هانکس دوست دارم مگ رایان هم فوق العاده است

 

پذیرایی خوب بود اما من به خاطر بد قلقی تو خوردن دارم خیلی میونه خوبی با خوردن ندارم تو پرواز اول که دوساعت طول کشید کاظم خوابید تا   8 که رسیدیم  دوهه و هیچی هم نخورد فرودگاه دوهه دیدنی بود و زیبا اما فاصله زمانی که اونجا بودیم فقط 1 ساعت بود نشستیم و کاظم لب تابش در اورد خبر اومدن من که یه هو بود به تمیم بیچاره هم خونگیش و پسر خوب افغانی تبار اما بزرگ شده قزاقستان داد

برگشتم چهار ساعت تو این فرودگا ه باید بشینم پس رفتم دوربر برنداز کردم قسمت غذا رو پرسیدم و محل استراحت و خواب  پیدا کردم برای برگشت

خلاصه به گیت 12 رفتیم و سوار هواپیما شد کاظم میگفت عمه دعا کن که صندلی خالی پیدا کنیم تا بتونیم این 8 ساعت استراحت کنیم پرواز شلوغی بود همه میومدن و هنوز کنار ما دوتا صندلی خالی بود که من کاظم هر کی میومد میگفتیم الانه بیاد اینجا بشینه .ردیف وسط هم بودیم اما خداروشکر به خیر گذشت فقط کنار ما این دوتا صندلی خالی موند  اخیش هم راه افتادیم از شدت سردرد دیردیرام میشد دراز بکشم بخوابم هواپیما هوای سردی داشت و 4 تا پتو و 4تا بالشت حسابی میچسبید شالم هم بود انداختم روشونه هام سه تا بالشت زیر سرم و دوتا پتوهم رو کاظم هم شروع کرد به بازی

یه ساعتی خوابیدم پذیرایی سه بار انجام شد و درطول پرواز دائم هم نوشیندنیهای مختلف اورده میشد و خلاصه زمان زیادی بود که خسته کننده بود فیلم دیگه ای انتخاب

کردم به نام

هیتچ . الکس هیتچ نوعی دلال ازدواج است و به مردها درباره برقراری رابطه با زن های رویاهایشان مشاوره می دهد ، تا اینکه خودش علاقه مند به دختر روزنامه نگاری به نام سارا ملاس (ایوا مندس ) می شود و به این ترتیب روش های خودش محک خواهد خورد. قصه ای قشنگ بود و تونست وقتم برای مدتی در این پرواز طولانی پر کند

ژانر : کمدی ، عاشقانه

تصمیم گرفتم به دستشویی برم و سر و صورتی اب بزنم شاید خستگی بپره قسمت مهماندارها و پذیرایی نزدیک دستشویی (از این قسمتش متنفرم) یه سیاه پوست و یه چینی هم منتظر بودن خانمی ایرانی با حجاب روسری بیرون اومد تقریبا حدود 40 سال و اندی چهره خاصی داشت مهماندارهای زیادی جمع شده بودند و تا او مد بیرون دورش ریختن و بوش میکردن ازش پرسیدن شما سیگار کشیدین؟ ولی زنک نمیفهمید برگشتم براش ترجمه کردم گفت نه

مهماندار بهش گفت بوی سیگار میاد و رو به من کرد گفت بگو ما فهمیدیم که تو کشیدی و سیفون انداختی تمام فضا بوی بدی گرفته گویی شک کرده بودند که مواد استفاده کرده زنک به طرز رقت باری حالت غیر عادی داشت به من گفت بهشون بگو نگران نباشن کاری نکردم عصبی شده بودم درحالیکه هنوز به گنه کاریش اعتقاد داشتم برگشتم بهش گفتم اگه نکشیدید محکم و مصمم بگید خیلی بیحس گفت نه بابا  !

و راهش کشید رفت مهماندارها گفتند اون مواداستفاده کرده بود؟ و از من سوال کردند گفتم من نمیدونم و مطمئن هم نیستم خلاصه تلفن برداشت و اعلام کرد و مشخصات زن رو پشت تلفن گفت. متاسفم برای ایرانیهای خودمون که هنوز خارج نشده هویت اصلی خودشون نشون میدن

درحالیکه میرفتم که به طرف صندلیم برم به طرفم اومد و به بهانه این برگه های اسکان در مالزی اشاره میکرد و قضیه اونار تی و پرسید و بعد پرسید وقتی من رفتم چه کردند بهش گفتم تلفن زدند نگرانی یکم در چهره بیخیالش نمایان شد بدون که ادامه بدم برگشتم سرجام

با اب و لعاب داشت برای کاظم تعریف میکردم که ناگهان کله اش جلوی صورت ظاهر شد و پرسید ببخشین داشتن پشت تلفن چی میگفتن گفتم من نفهمیدم رفتم دستشویی عجب غلطی کردم ها هی سوال پیچم کرد و در نهایت گفت تازه بعدشم استفاده کرده باشم که طوری نمیشه !! وای کف کرده بودم از این بیشرمیش

در طول سفر با این مسائل با کاظم سرمون گرم شده بود

اهان در صندلی جنب کاظم هم خانواده چهار نفری بودن یک دختر پسر کوچک و مادر پدر

که مادر دختر کنار هم و پدر وپسر صندلی پشت سرشون نشسته بودند اما اینگار رابطه بین این مرد عرب و زن روسی تبارش به نوعی شکر اب بود که ناگهان مرد عرب داد و بیدادی راه انداخته بود که نگو دلم و در بین حرفاش میتونستیم کلمه های الحمدالله و الله شکر الله و غیر رو بشنویم! دلم برای دختر و پسرشون میسوخت که استرس خاصی تو چهره داشتند زن هم تمام مدت تنها فقط مجله میخوندچهره غمگینی داشت

رسیدیم به کوالامپور راس ساعت 9 شب.

بارون قبلش بارید بود و کف فرودگاه خیس بود قطار فرودگاه در دست تعمیر بود و مجبور شدیم مسافتی زیادی رو پیاده بریم تا بتونیم به جایی برسیم که بار تحویل میدن خیلی فرودگاه بزرگی بود من که گیج شده بودم

بالاخره 70 رینگت دادیم که معادل هر رینگت 370 تومان ماست و تاکسی

فرودگاه گرفتیم و به طرف خونه به راه افتادیم در راه تمیم زنگ زد و خبر دادکه kfc خریده و منتظر ماست و بالاخره وارد شهر کوالالامپور شدم شهری سرسبز با رنگ سبزی شاداب که طراوتی خاصی بعد از بارون داشت  ... 

خونه در طبقه 17 یه ساختمان نزدیک کارفور هست که از پشت پنچره برج های دوقلو رو میشه دید

الان صبح هست از ساعت 5 بیدارم و اومدم پای نت نشستم و الان ساعت 7 صبحه بیدارشون کردم برن دانشگاه خودم هم حالشو ندارم امروز برم میخوام برم بی بی پلازا میگن دیدنیه تنهایی میرم هر چه باداد باد بقیه سفر تو فرصت بعدی مینویسم


کلمات کلیدی: