کتاب الکترونیکی کتاب کاغذی... - سايه هاي زندگي

 
کتاب الکترونیکی کتاب کاغذی...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ 

تو نمایشگاه کتاب تهران  تمام غرفه های اموزشی رو برای عرفان با دقت زیر و رو کردم  و برای سال اینده اش کتاب کمک اموزشی خریدم و بعد هم غرفه های کودکان کتاب داستان و رمان و اموزشی برای عماد ...

خسته به سالن که رسیدم نمیدونستم به چی نگاه کنم حس میکردم بین انبوه کتابها گم شده ام و همه اینها با من غریبه هستند.

 نمیدونم چم شده بود که فقط کتابها رو نگاه میکردم اینگار که از کنار ویترین مغازهها رد میشم و به کمد لباسم که اشباع شده فکر میکنم!!!

به سالهایی فکر میکردم که شب بدون کتاب خواندن خوابم نمیبرد و حالا کامپیوتر و اینترنت منو از همه این خواندنها دور کرده بود درسته

دلیلش پیدا کردم ...

سعی کردم مبارز ه کنم و کتابهایی که سطرهاییشو مجازی خونده بودم را پیدا کنم ناگهان انرژی گرفتم ... به انتشارات سوره که رسیدم چند تااز  کتابها رضا امیرخانی  و کتاب مشهور دا و کلی کتاب دیگه هم گرفتیم و بعد به دنبال کتابهای مصطفی مستور به انتشارات چشمه و ققنوس رفتم و دو تا از کتابهاش خریدم چند روایت معتبر و من دانای کل هستم. وقتی جون گرفته بودم که دیگه پایی برای پیدا کردن نبود همینم غنیمته یادم میمونه که هیچ چیز نمیتونه جای کتاب خوندن رو بگیره و سال دیگه خودم فراموش نمیکنم

.................................................................

پدرم مرد بدون اینکه صدای شهرام و فری را بشنود مُرد و فرق صدای ویولن سل و گیتار را نفهمید .پدرم نفهمید رانندگی با کاتلاس سوپریم سیبرا چه کیفی دارد .حتی ساکسیفون را به چشمش ندید او صبحها با صدای خروس بیدار میشد و ظهرها با صدای اذان رادیو ی کوچک اش وسط بیابان نماز میخواند پدرم کراوات و پاپیوننمیزد فراک نمیپوشید .اودکلن نمیزد.اما همیشه یک شاخه نرگس وحشی توی سجاده اش بود(مصطفی مستور)


کلمات کلیدی: