حس شاعرانه ی امروزم..... - سايه هاي زندگي

 
حس شاعرانه ی امروزم.....
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩ 

 

امشب اومدم گفتم می خوام صمیمی بنویسم ، و به ندای دوستان که خواهان آپ کردن وبلاگم بودن پاسخ مثبت بدم اما دو سه خط نوشتم ، تلفن زنگ زد .. دوباره برگشتم ، رشته کلام پاره شده بود ، دوباره از اول .. یه چیزای دیگه ، راجع به بهار و حس شاعرانه و عارفانه و ذوق هنری و .. اه اه چه بد شد . ctrl + A .. بازم از اول .. نخیر !! هیچ جوره راه نداره .. یعنی هیچی تراوش نمی کنه ..

یه ساعتی گذشته.......

دارم موسیقی قدیمی گوش می دم ، از اونجا که داره بهم خیلی خوش می گذره ، تصمیم می گیرم هر چی گوش می دم بنویسم :

الهی من بشم دستمال دستت ... فدای اون دو تا چشمای مستت .... سر زلف پریشونت بگردم ... الهی من به قربونت بگردم ..

عجب والا بلایی ... عجب شیرین ادائی ... دریغ از تو ندارم ... اگر جونم بخواهی

خیلی چاله میدونیه ، ولی داره خوش می گذره .. یه چند وقتیه سلیقه ام کجکی شده ، هر روز با یه چیز کیف می کنم .

 

شمع و گل و پروانه ... یارُم می و پیمانه ... بنشسته اند از شادی ... در بزم من مستانه .. می خنده زد در جامم ... دنیا بُود بر کامم

یه نگاه به ساعت می کنم ، شاید نزدیک دو ساعته ! دوستان عزیزم احتمالا منتظر یه مطلب پربار و فیلسوفانه بودن  ، اما طفلکیها خبر ندارید من چه خنگولی نوشتم ... وبلاگم با این مطلب چه زشت میشه ... اممممم No Problem

.............................................................................

شوی لباس هتل آرزو

جاتون خالی دیشب که به شوی لباس رفتم اینقده خوش گذشت و خندیدم که از صدتا فیلم سینمایی هم قشنگتر بود آخه تصورشو بکنید خارجیها بیان و شوی لباس مارو ببین مانکنهای  چاق ایرانی ... تازه مانکنهای لاغر هم به قدری تازه کار بودن و باحیا که توی اون فشار جمعیت نمیتونستن سربالا کنن و از شدت خجالت درحال منفجر شدن بودن مدلها بدک نبود بعضیهاشون چنگی به دل میزد اما مدلهای فانتزی کمتر دیده میشد.توی تالار ۸۰۰ صندلی بود ولی گفته شد که ۱۳۰۰ تا بلیط فروخته شده بود با  جمعیتی که بود فقط تونستم مدل مو و بالا تنه ببینم تازه اونهم روی میز به طور ایستاده!!!شوی لباس تو افغانستان هم باید دیدن داشت باشه نه!!!

........................................................


کلمات کلیدی: