سايه هاي زندگي

 
سرنوشت شانس اقبال بخت ؟
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ 

ساعت 11 شب شنیدن های های گریه یه زن دردکشیده خیلی سخته وقتی گریه میکرد اینگار تمام سالهایی رو که فشار های روانی زیادی تحمل کرده بود را با  تمام وجودش ناله میزد .

وقتی 23 سال هم نداشت همسر اولش رو در سانحه تصادف از دست داد او ماند ویه دختر کوچک با تلاش زیاد تونست حضانت دخترش رو به دست بگیره و از خیلی از اموال وداراییهای همسر چشم پوشی کرد بعد از چندی دوباره تن به ازدواج دوم داد به امید اینکه دخترک یتیمش در زیر سایه پدر بزرگ شود صاحب فرزند دختر دیگری شد با تمام خصائص همسر دوم ساخت بداخلاقیهایش و کمبودهای مالی و خودش هم قسمتی از مخارج زندگی را تامین میکرد باز هم به این امید که دخترک یتیمش زیر سایه پدر بزرگ شود اما این مرد نامرد کوتاهی نکرده بود و 8 سال دخترک را ازار جنسی میداد وحالا که دخترک 17 ساله شده بعد از تحمل این همه درد لب به سخن میگشاید و این راز را که از ترس ناپدری در خود فرو ریخته بود را بیان میکند .اما دریغ افسوس که هیچ کس صدایشان را نشنید هیچ دادگاهی هیچ قاضی دردشان را نفهمید وتنها چاره را در جدا شدن از همسر دانست از همه حق وحقوقش گذشت به خاطر دو دخترش که زیر دست این مرد کثیف دوباره لطمه نبینند.خدایا ببین بغض این دختر 17 ساله را و رحم کن به این سه زن بی پنهاه.

دیشب در میان بغضهایش فریاد میزد این سرنوشته منه ؟چرا؟

 

 


کلمات کلیدی:
 
سفر به ((قزاقستان))
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩ 

سفر به قزاقستان شهر آلماتی کمی مرا غافلگیر کرد  زیرا تصور این همه آبادانی و رونق را در این کشور نداشتم. شهرآلماتی پایتخت پیشین قزاقستان شهری بادرختان انبوه که دراین فصل سرد نتوانستم سرسبزیشان را ببینم اما نشان ازفراوانی غنای طبیعی در این کشور بود.

«آلماآتا» شهری است که از تنظیمات یک شهر رو به پیشرفت چندان فاصله ندارد. با ترافیک نسبتا“ منظّم, مردمی باز و خندان, بعضی در لباس محلّی, بعضی در هیئت اروپائی, و ساختمانهای بلند نوپا, معلوم است که به سوی آینده روان است.

دختران جوان, چکمه به پا, با شلوارهای چسبان و آرایش اندازه, باریک و ورزیده, زنان چابک سوار دشت قبچاق  را به یاد می‌آوردند.

قبل از این فکر میکردم به کشوری میروم که چاشنی از سنت و تجدد باشد اما تجدد بر همه اینها پیشی گرفته است و مردمانش گویی میلی به سنت و گذشته اشان ندارند و ادعا دارند تا چند سال آینده دررتبه ده کشور برتر دنیا باشند.

زبان بیشتر این مردم روسی بود و همه کتابهابه روسی بود اما شنیدم که زبان قزاقی که نوعی ترکی است به تازگی راه برگشت در پیش گرفته است.هرچند قومهای دیگری در این شهر دیدم نظیر دختر زیبایی که درآسانسور دیدم و تصورجیاین بود که روس باشد اما از قوم تاتار بود و همینطور تاجیکهای زیادی در این شهر سکنی یافته اند.

چیز جالبی که در این شهر دیدم مراکز خرید و فروشگاهای بزرگی بود مانند مگا سنتر و رامستور ماکسیما و..بود که شاید بیست فروشگاه و مرکز خرید دیگر هم شبیه این ها در شهر وجود داشت  هر یک از اینها با بزرگترین فروشگاه‌های امریکا و اروپا پهلو می‌زنند. ساعت‌ها در آنها می‌توان قدم زد و تماشا کرد. هرچه را که بتواند نیاز و هوس انسان را به تمام معنا اقاع بکند, در آنها یافت می‌شود.

نقطه زیبای سفر من دیدار از منطقه میدئو بود که گمانم کوه آلاتو هم در آنجا قرار داشت
هرچند همه جا از برف پوشیده شده بود و لی زیبایی راه پیچ در پیچ وکاجهای سنگین از برفوصف ناشدنی بودند.منظره عروسها ودامادهایی که برای برگزاری جشن آمده بودند
هم شیرین بود.

 



باغ برادرم در کوچه باغی زیبا قرار داشت که میتوان تصور کرددر تابستان چقدر زیبا و دل انگیز است.


 

چون از ایران پروازی برا ی قزاقستان وجود ندارد به ناچار از طریق شارجه به این کشور رفتم و راه برگشتم از طریق تاجیکستان بود هرچند تابستان همین امسال به این کشور سفر کرده بودم اما اینبار با نگاهی دقیق تر همه چیز را کاویدم و نتیجه اش چهره تلخ فقر در این کشور با سردمداران مافیایی مسلک بود همین بس !



قرقیزنامه :رضا میاندره

 



کلمات کلیدی: