سايه هاي زندگي

 
پراكنده
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۸ 

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائولو کوئلیو

من اين كتاب را از سايت فارسي بوك پيدا كردم كه روي هينتش نوشته شده بود اين كتاب به دلايلي در ايران چاپ نشده ونميشود و نميدونم آيا اين موضوع صحت داره يا نه؟ اين كتاب پنجمي بود كه از كوئيلو خوندم وموضوع کتاب به صورت خاص به روسپیگری پرداخته شده...مثل خیلی از کتابهای کوئلیو متن داستان ساده و قابل فهم نوشته شده...همراه با جمله های قشنگ و اتفاقات کوتاه ولی جالب...
هدف نویسنده از نوشتن داستان کاملا مشخص هست و حرفهایی هم که می خواسته بگه فهمشون کاملا ساده هست...
موضوع خودفروشی در نوشته های نویسنده های زیادی وجود داره و هرکدوم با یه زاویه ای به این قضیه نگاه کردن...کتاب ۱۱ دقیقه نمیشه گفت از یه دید خیلی متفاوت ولی دیدی که خیلی قابل درک هست به این قضیه نگاه کرده...
مثل خیلی از کتابهای کوئلیو با توجه به حجم کمی که داره و در مدت خیلی کوتاهی میشه خوند٬ خوندن این کتاب رو هم توصیه میکنم...هرچند اگر نوشته های نویسنده های دیگه رو در ارتباط با خودفروشی خونده باشین میزان جذابیت کتاب خیلی کمتر میشه براتون ولی نوشته های کوئلیو در عین سادگی قشنگی ها و ظرافتهای خاص خودشون رو هم دارن. می تونید این کتاب الکترونیکی را از این آدرس بخونید.

http://11min.blogspot.com/

.................................................................................................

عشق بازي ناپلئون

كتاب ديگه اي كه از سايت فارسي بوك پيدا كردم كتاب عشقبازي ناپلئون بود كه به نظرم جالب اومده بود من از معشوقه هاي ناپلئون با توجه به اين كه كتاب دزيره را خونده بودم فقط اوژني و ژوزفين را ميشناختم و اين قصه خيلي برام جالب بود... مي تونيد اين كتاب رو هم از  لينك زير دانلود كنيد كه به صورت پي دي اف هست.

 حجم كتاب ۴۴۲ كيلو بايت مي باشد دانلود

................................................................................................

سوتي هاي فيلم هاي سينمايي منبع سايت گوناگون


کلمات کلیدی:
 
مرگ....
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٥ 

مرگ، همچون زندگي، فقط يک دگرگوني است. (لايب نيتس)

همه مي ميرند اسم يکي از داستانهاي سيمون دوبوار هست، "ريمون فوسکا" فرمانرواي جوان و مغرور "کارمونا" در قرن سيزدهم ميلادي، از تصور پير شدن و مرگ، دچار هراس مي شود، او چنين مي انديشد که عمرش آنقدر دراز نخواهد بود که بتواند شهرش را براستي سربلند و با شکوه سازد. سپس با يک پيرمرد يهودي آشنا مي شود و وي يک اکسير عمر جاودان را به فوسکا پيشنهاد مي کند. پيرمرد يهودي آن اکسير را در مصر کشف کرده است. با اينکه پيرمرد يهودي هراس زيادي از مرگ دارد لکن جرأت نوشيدن آن اکسير را ندارد زيرا چشم انداز يک زندگي پايان ناپذير به نظر او هولناک مي آيد. از سوي ديگر،‌کنت فوسکا ترسي از عمر جاودان ندارد، بويژه که اين اکسير او را همواره جوان نگاه مي دارد. بنابراين اکسير را نوشيد و در برابر مرگ مصونيت پيدا کرد. او به مدت دو قرن بر شهرش حکومت کرد، جنگهائي را شعله ور ساخت،‌بناهاي نو را احداث کرد، به زنان بسيار دل سپرد و به چشم خود شاهد مرگ فرزندان، نوادگان و نتيجه هايش بود. ولي جالب است که بدانيم دستاوردهاي او در طول چند قرن، بيشتر از آن چيزي نبود که وي مي توانست در مدت چند سال حکومت خويش به دست آورد. مردم تحت حکومت او، بر طبق ميل و خواسته خود زندگي مي کردند و حاضر به پذيريش انديشه هاي بزرگ زمامدار خود نشدند. بجاي قدر شناسي از زحمات کنت فوسکا، از وي هراس داشتند و آرزو مي کردند که از دست او خلاص شوند. فوسکا پس از پي بردن به اين حقيقت، شهر کارمونا را ترک گفت و به صورت يک مشاور شرور و مورد اعتماد شارل پنجم امپراتور روم مقدس درآمد. فوسکا قادر نبود شخصا" نقشه هاي خود را براي تسلط بر جهان، عملي سازد. لذا اين نقشه ها را به امپراتور پيشنهاد کرد و سپس به سير و سياحت در دنيا پرداخت.در قرن هفدم،‌او در کشف سرزمين کانادا شرکت کرد، و در محافل سياسي پاريس فعال بود، و حتي در انقلاب فرانسه نيز شرکت داشت، فوسکا ساليان دراز را در زندان و تبعيد گذراند و حتي در يک مورد به مدت شصت سال زنداني بود در طول سده ها، او عشق ورزيد، ازدواج کرد و همه همسران و فرزندانش پير شدند و مردند ولي خود او هميشه جوان باقي مي ماند.
اما بتدريج از ادامه زندگي خسته شد،‌کم کم دچار بي اعتقادي شد، نميتوانست به آينده و پيشرفت اعتقادي داشته باشد، و حتي در مورد زنان در ابتدا عقيده داشت که چون مورد علاقه و توجه يک مرد فنا ناپذير هستند بنابراين از سعادتي بي همتا برخوردارند زيرا هميشه آنها را به خاطر خواهد داشت. ولي کم کم به اشتباه خود پي برند، و آنها متوجه شدند که عاشق فنا ناپذيرشان قادر نيست عشق آنان را خواه در زندگي و خواه در مرگ، به دل خود راه دهد، از شدت خشم ديوانه شدند. از نظر فوسکا، عميق ترين عواطف نيز فاني بودند. فوسکا شخصا" به اين حقيقت پي برد که فقط کساني که بايد بميرند قادر به دوست داشتن زندگي، به عهده گرفتن کارهاي بزرگ، تحمل خطرات و اميد به آينده مي باشند. فوسکا در دوران جواني، گل سرخهاي بسيار را هديه و عشقهاي فراواني را تجربه کرده بود، بطوري که قادر به ارزيابي هيچ يک از آنها نبود. وي از ادامه اين بازي بي معني خسته شده بود. فقط کساني که فاني هستند نقشه هاي دراز مدت مي کشند و طوري عمل مي کنند که گوئي هرگز نخواهند مرد.
ميتوان گفت جالب ميشد که اگر زندگي بشر فاني مي شد، يعني زندگي يک موهبت عالي است، صرفنظر از شيوه زندگي، شايد نظريه "نيکو بودن فنا پذيري بشر"، ولي ميتوان طوري ديگري هم اشاره کرد "کساني هستند که آرزوي يک زندگي واقعي را دارند، مي پذيرند که انديشه هاي چون سيمون دوبوار، قابل تعمق و بررسي است، واقعا کاش مي شد که ما آدمها مي توانستيم شرايط زميني و مادي و متقضيات زندگي کمي دست بکشيم و به جنبه هاي ديگري از زندگي رو نيز بررسي کنيم.

.............................................................................................

 نوشته ها برگرفته از کتاب همه مي ميرند سيمون دوبوار و روانشناسي مرگ اينياس لپ

...............................................................................................................

 شخصیت حاجی، چنان قوی بود که برای من همه کس شده بود. همین که گفت :"من دارم میروم، من دارم شهید می شوم. روزهای آخر زندگی من است." با غرور و اطمینان خاصی گفتم :"محال است تو شهید بشو!" گفت : "چرا؟" گفتم :"برای اینکه تو همه کس من هستی..." خدا دلش نمی آید که همه کس زندگی آدم را در آن واحد از او بگیرد!" حاجی گفت "می گیرد!" گفتم :"نه، نمی گیرد!" گفت :"می گیرد، یک وقتی انسان به مرحله ای میرسد که ظرفیت امتحان را دارد. از کجا معلوم تو به این مرحله نرسیده باشی؟" گفتم :"نه! من این قدر دعا می خوانم که تو شهید نشوی!" حاجی گفت :"من که میدانم تا به حال دعاهای تو مرا نگه داشته، ولی مطمئنی این ادامه پیدا می کند؟" حاجی برای رفتنش دعا می کرد، من برای من ماندن او، او رو سپیدتر بود و دعایش مستجاب شد. (بانوی ماه، نیمه پنهان یک اسطوره)

................................................................................................................

كتاب فارسي سال دوم دبستان ۱۳۳۹

 

 

اين تصاوير برا ي عرفان به قدري جالب بود كه كتاب دومشو آورده بود و باهاشون مقايسه ميكرد... 

 ...........................................................................................................

این هم یه مطلب خوندنی درباره بزرگترین دروغ قرن

 ..............................................................................................................

این هم فرق بین دوست معمولی و واقعی

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟ 

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

جای تفکر داره نه؟البته بعضی جاهاش به این دوست واقعی شاید انگ پرتوقع هم بزنیم؟ نه؟من که بعضی  جاها همون معمولیه رو بیشتر می پسندم تا اینکه بره سره یخچالم عمرا


کلمات کلیدی:
 
حس شاعرانه ی امروزم.....
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩ 

 

امشب اومدم گفتم می خوام صمیمی بنویسم ، و به ندای دوستان که خواهان آپ کردن وبلاگم بودن پاسخ مثبت بدم اما دو سه خط نوشتم ، تلفن زنگ زد .. دوباره برگشتم ، رشته کلام پاره شده بود ، دوباره از اول .. یه چیزای دیگه ، راجع به بهار و حس شاعرانه و عارفانه و ذوق هنری و .. اه اه چه بد شد . ctrl + A .. بازم از اول .. نخیر !! هیچ جوره راه نداره .. یعنی هیچی تراوش نمی کنه ..

یه ساعتی گذشته.......

دارم موسیقی قدیمی گوش می دم ، از اونجا که داره بهم خیلی خوش می گذره ، تصمیم می گیرم هر چی گوش می دم بنویسم :

الهی من بشم دستمال دستت ... فدای اون دو تا چشمای مستت .... سر زلف پریشونت بگردم ... الهی من به قربونت بگردم ..

عجب والا بلایی ... عجب شیرین ادائی ... دریغ از تو ندارم ... اگر جونم بخواهی

خیلی چاله میدونیه ، ولی داره خوش می گذره .. یه چند وقتیه سلیقه ام کجکی شده ، هر روز با یه چیز کیف می کنم .

 

شمع و گل و پروانه ... یارُم می و پیمانه ... بنشسته اند از شادی ... در بزم من مستانه .. می خنده زد در جامم ... دنیا بُود بر کامم

یه نگاه به ساعت می کنم ، شاید نزدیک دو ساعته ! دوستان عزیزم احتمالا منتظر یه مطلب پربار و فیلسوفانه بودن  ، اما طفلکیها خبر ندارید من چه خنگولی نوشتم ... وبلاگم با این مطلب چه زشت میشه ... اممممم No Problem

.............................................................................

شوی لباس هتل آرزو

جاتون خالی دیشب که به شوی لباس رفتم اینقده خوش گذشت و خندیدم که از صدتا فیلم سینمایی هم قشنگتر بود آخه تصورشو بکنید خارجیها بیان و شوی لباس مارو ببین مانکنهای  چاق ایرانی ... تازه مانکنهای لاغر هم به قدری تازه کار بودن و باحیا که توی اون فشار جمعیت نمیتونستن سربالا کنن و از شدت خجالت درحال منفجر شدن بودن مدلها بدک نبود بعضیهاشون چنگی به دل میزد اما مدلهای فانتزی کمتر دیده میشد.توی تالار ۸۰۰ صندلی بود ولی گفته شد که ۱۳۰۰ تا بلیط فروخته شده بود با  جمعیتی که بود فقط تونستم مدل مو و بالا تنه ببینم تازه اونهم روی میز به طور ایستاده!!!شوی لباس تو افغانستان هم باید دیدن داشت باشه نه!!!

........................................................


کلمات کلیدی: