سايه هاي زندگي

 
 
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٩ 

میلاد باسعادت بزرگ بانوی اسلام حضرت فاطمه وگرامیداشت روز زن بر همه مسلمانان اسلام مبارک

............................................................................................

 گاهی آدم نمی داند بعضی چیزها به کجا یاد کی تعلق دارد، می نویسیم تا یادمان بیاید و گاهی تا آن پاره به یاد آمده را متحقق کنیم برایش زمان و مکان می تراشیم. گاهی هم چیزی را مثل وصله ای بر پارچه ای می دوزیم تا آن تکه عریان شده را بپوشانیم، اما بعد می فهمیم آن عریانی همچنان هست.(آینه های دردار – هوشنگ گلشیری)


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٧ 

روی سنگفرش پياده رو مٍث يه مرده دراز به دراز افتاده بود!.... ساكت و بی صدا ، صدای ضربه خوردن كاسه ی مسی از خواب ناز بيدارش كرد .... با چشمهای خسته و بی رمق ، دور و ورش رو نگاه كرد و باز چشمهاشو هَم گذاشت . دوباره توی اون ازدحام و شلوغی مث يه جنازه روی زمين دراز كشيده بود!... آخه طفلكی تقصيری نداشت ، به اون موادی زده بودن كه فقط توی روز می تونست چند ساعت بيدار باشه.... انگار كه روی قالی حضرت سليمان خوابيده بود . سه سال بيشتر نداشت ، ولی توی همين سه سال چند بار بين چند نفر دست به دست شده بود.... برای هر روز هم هزار تومان به پدر و مادرش می رسيد .

نمی دونست برای چی توی اين شلوغی ، هر از گاهی ، يكی توی كاسه ی مسی براش پول می اندازه و ميره !...

شايد به خاطر معصوميتی كه توی چهره اش بود.... يا شايد به خاطر اينكه لباساش كوچك ، كثيف و پاره بود ... يا شايد هم بخاطر اينكه از مرده ، چيزی كم نداشت ! و برای مرده بايد كفاره انداخت ....

اسمش اميد بود ... معلوم نيست اين اسم از كجا اومده ... شناسنامه كه نداشت !.... ولي .... خب ، بالاخره بايد به اون يه چيزی می گفتند!.... اميد ..... خنده داره؟... نه؟!

اميد به كی ؟! اميد به چی ؟!.... آينده ی ”اميدها“ كه معلوم و مشخصه ، مث خواهرش !.... يه كم ديگه كه بزرگ بشه بايد خودش ، پول خودش رو در بياره .... در آمدش رو بايد به سرپرستش بده و يه ذره پول هم برای خودش می مونه....

اگه شانس داشته باشه و آدم پاكی باشه ! ، شيشه پاكن ، آدامس فروش ، گل فروش ، واكسی و يا شايد هم سيگار فروش بشه !.... و اگر هم خيلی خوش شانس باشه .... ممكنه .... فقط ممكنه كه به “كانون اصلاح وتربيت” بره و اونجا هم اگه ذوق و سليقه و البته اقبال داشته باشه كاری ، چيزی ياد مي گيره......

اميد دوباره از خواب پريد.... خيلی گرمش شده بود..... از آسمون آتيش می باريد.... با تقلا ، خواهرش رو صدا كرد، البته با همون زبون بچه ی سه ساله.

خواهرش صدای اون رو نمی شنيد .... آخه اون ور خيابون جلوی يه دختر شيك پوش آرايش كرده رو گرفته بود و می خواست هر جوری شده يه چيزی رو به زور بفروشه!....

هوا خيلی گرم بود.... زمين از هوا گرمتر و اميد كوچولو براي اينكه شايد فرجی بشه هر چند لحظه به خودش ، تكونی می داد....

ديگه اين نگاههای مردم برای اميد و خواهرش تكراری شده بود .... هر روز هزاران نگاه به نگاه اميد گره می خورد و بی تفاوت به جای ديگر ی خيره می شد!.... روی بعضی از اون چشمها يه شيشه ی سياه گذاشته بودن !... بلكه شايد “اميد ها” كمتر ديده بشن!!...

شايد اون نگاهها هم تقصيری نداشته باشن !... آخه اين نگاهها و صحنه ها براي اونها هم تكراری شده .... از اينكه از احساسات اونا توسط چند تا بچه ی معصوم ، سوء استفاده می شه ناراحت بودند ..... ديگه حالا به همه بی تفاوت شده بودند !..... بی تفاوت بی تفاوت!!....

“راستی مقصر كی بود؟!...”

بالاخره خواهر اميد اومد .... اون هم “ 7-6 ” سال بيشتر نداشت و مجبور بود برای ادامه ی زندگی هر جوری كه شده پول در بياره ...... خواهر ، سر اميد رو گذاشت روی پاهای كوچكش .... فكر می كرد شايد اينجوری آروم بشه..... از توی ماشين كنار خيابون صدای يه ترانه به گوش اميد و خواهرش می رسيد:

“مژدگانی ای خيابان خوابها         می رسد ته مانده ی بشقابها”

نگاه اميد و خواهر اميد به طرف ماشين برگشت .... توی ماشين پسر و دختر جوونی نشسته بودن و توی هوای گرم داشتند بستنی مي خوردند و از مصاحبت هم لذت می بردند !...

سر اميد روی زانوی خواهرش بود و خواهر اميد توی اون گرمی هوا به سردی روزگار فكر می كرد!!....

روی سنگفرش پياده رو ، مث يه مرده دراز به دراز افتاده بود !.... ساكت و بی صدا...!


کلمات کلیدی: